تواناييهاي خود را ميشناسد و حداکثر استفاده را مي برد. واقعيت وجودي خود را آشکار نميکنند و به جاي عذرآوري و دليلتراشي شکستها را به راحتي ميپذيرد و نگراني به خود راه نميدهند.
2- احتياجات اوليه را به راحتي برطرف ميکند
برآوردن نيازهاي اوليه زندگي به خصوص نيازهاي جسماني باعث تلاش دائمي در اين افراد ميشود و با شناخت واقعيتها بهطور واقع بينانهتري با مشکلات مقابله ميکنند.
3- با ديگران بهديده خوب مينگرند
ضمن دوست داشتم ديگران به آنها اعتماد مي کنند. در حفظ روابط ديگران کوشا هستند، محبت خويش را به طور مستقيم ابراز مي کنند و براي آنها شواهد مناسب ميآورد.

4- مسئوليت پذيرند
ضمن پذيرش مسئوليت مناسب با سن خود مسئوليت کارهايي را که خود انجام ميدهند مي پذيرند و از کمي تجربه لذت ميبرند و هميشه براي بهترين نتيجه در تلاش هستند (فرج زاده،1388).
تعريف سلامت روان
در مورد سلامت روان، تعاريف نظري فراواني وجود دارد و يک توافق جمعي و مشترک بين انديشمندان رشتههاي مختلف در اين مورد وجود ندارد. مثلاً پزشکان و افرادي که با ديدگاه پزشکي به اين مسئله مينگرند. سلامت روان را منوط به نداشتن علائم بيماري تلقي مينمايند و روانشناسان و روانپزشکان نيز فردي را از نظر رواني سالم ميدانند که دچار علايم رواني که بيانگر اختلال در کارکردهاي رواني است، نباشد و بتواند به هنگام مواجهه با مسايل و مشکلات اجتماعي در رفتارهايشان تعادل برقرار نمايند. کارشناسان سازمان بهداشت جهاني، سلامت فکر و روان را چنين تعريف مينمايد، سلامت رواني عبارت ميباشد از، سلامت فکر و روان، قابليت برقراري رابطه هماهنگ و موزون با ديگران، تغيير و اصطلاح محيط فردي و اجتماعي، حل تضادها مشکلات و تمايلات فردي به طور منطقي، عادلانه و مناسب (ميلانيفر، 1373؛ به نقل از جوکار و سمنگان،1389).
لوينسون و همکارانش97 (1962) معتقدند که سلامت رواني، عبارت است از اينکه: اولاً فرد چه احساسي نسبت به خود و ديگران و دنياي اطراف دارد و ثانياً به چگونگي سازگاري فرد با خود و شناخت موقعيت مکاني و زماني خويش ارتباط دارد. جاهودا98 (1982) نويسنده آمريکايي که نخستين کتاب را تحت عنوان “مفهوم سلامت فکري” در سال 1958 منتشر کرده است در تعريف سلامت رواني ميگويد: سلامت رواني عبارت است از واکنش هاي مطلوب، متناسب، مستقر انساني در موقعيتهاي مختلف، که راهنماي تحولات رفتاري فرد در برابر ناراحتيها و فشارهاي دروني، بيروني باشد (عطار شوشتري و شفاعي،1391).
پاتن99(1994) معتقد است که سلامت روان را بايستي به منزله توانايي افراد براي دستيابي به اهدافي که براي خود در نظر گرفته است، تعريف نمود. فرد سالم، کسي است که از نظر کارکردهاي رواني (از جمله، انديشه، عاطفه، ادراک، رفتار) دچار اختلال نباشد و با خود، خانواده و اجتماع رابطهاي هماهنگ و صميمانه داشته باشد و وظايف و مسئوليتهاي فرد را در قبال خانواده و جامعه به خوبي انجام دهد (فدايي،1390).
عوامل مؤثر بر سلامت روان
همهي متخصصان معتقدند که سلامت روان در تحول شخصيت واحد نقش بنيادين دارد. تصور تحول موزون انسان بدون وجود سلامت روان غير ممکن است. بي شک عوامل متعددي بر سلامت روان تأثير ميگذارند که فهرست کردن همهي آنها دشوار است، چرا که وجود تفاوتهاي فردي ممکن است به تنوع در عوامل مؤثر بر سلامت روان بيانجامد، با اين حال يافتههاي حاصل از پژوهشها در زمينههاي زيست شناسي و علوم اجتماعي دانش ما را دربارهي عواملي که ممکن است سلامت روان را تحت تأثير قرار دهند وسعت بخشيدهاند (خزل پور،1390).
برخي از الگوهاي مهمي که علت اختلال رواني را از زواياي گوناگون مورد بررسي قرار ميدهد عبارتند از:

الگوي پزشکي
بر نقش شرايط اندام و از زواياي گوناگون که ميتواند کنش مغز را تحت تأثير قرارداده و به اختلال رواني بيانجامد، تأکيد ورزيده است.
الگو روان تحليلگري
در وهلهي نخست بر موقعيتهاي تنش زايي که به وسيلهي اضطراب، متضمن تهديد براي افراد است متمرکز ميشود. چنانچه فرد به طور مؤثر با موقعيت اضطرابي سازش حاصل کند، اضطراب حذف ميشود و در صورتي که اضطراب و تنش ادامه يابد فرد نوعاً به مکانيزمهاي دفاعي گوناگون، که سلامت روان وي را تحت تأثير قرار ميدهند متوسل ميشود، اين الگو به تجارب آغازين کودک در خانواده که به وسيلهي هدايت نادرست والدين سرکوب شده است اهميت بسيار ميدهد.
الگوي رفتاري نگري
يادگيري معيوب را عامل اساسي اختلال رواني مي داند، سلامت روان به طور گستردهاي توسط شکست در يادگيري رفتارهاي سازش يافتهي ضروري يا ناکامي در تسلط يافتن بر موقعيتهاي اجتماعي به طور موفقيت آميز تحت تأثير قرار ميگيرد. ناگفته پيداست که رفتارهاي سازش نايافته مانند ساير مهارتها، از محيط آموخته ميشود.
الگوهاي هستينگرـ انسانينگر
بر توقف با تحريف تحول فرد به عنوان عامل اساسي که بر سلامت روان اثر ميگذارد تأکيد ميورزد. اين الگوها بر تقويت انگيزش و شکلگيري “خود” در فرد تأکيد مي کنند چنان چه فرد مجالهاي رشد فردي و خودشکوفايي را انکار کند اضطراب نااميدي و ناکامي را تجربه خواهد کرد. در نهايت به سازگاري خواهد انجاميد، اين الگو بيانگر اين نکته است که انحراف از طبيعت انساني که اساساً رو به توحيد يافتگي و سازندگي دارد، به وسيلهي شرايط ناخوشايند محيطي موجب سازش نايافتگي ميشود (آريا،1388).
سلامت روان در مکاتب مختلف
در اين بخش به اختصار به تشريح سلامت روان بر اساس مکاتب مختلف روانشناسي و روانشناسان برجسته هر ديدگاه در مورد سلامت روان و ويژگيهاي افراد برخوردار از سلامت رواني بالا ميپردازيم.
رويکرد زيستگرايي
اين مکتب، که روانپزشکي از آن نشأت ميگيرد، در مطالعه رفتار انسان بر بافتها و اعضاي بدن اهميت زيادي قائل است. در حقيقت اين ديدگاه به بيماري رواني بيشتر از سلامت رواني توجه دارد، چرا که بيماري رواني را زمره ساير بيماريها قرار ميدهد. ديدگاه روانپزشکي در تبيين بيماري رواني از الگوهاي علوم پزشکي بهره ميگيرد و به پديدهها و اختلالهاي فيزيولوژي اهميت ميدهد. اين ديدگاه در مورد انسان معتقد به اصل تعادل حياتي ميباشد و بر اين اساس سلامت رواني، نظام متعادلي است که خوب کار کند. اگر اين تعادل بر هم بخور فرد به بيماري رواني دچار ميگردد(نعمت زاده،1392).
رويکرد روانکاوي و روانکاوي نوين
مکتب روانکاوي از اين جهت که به مفهوم تعادل بين ساختارها، تشخيص و درمان استوار است، به مکتب زيستگرايي شباهتهايي دارد. روانکاوي معتقد است که شخصيت فرد از 3 عنصر نهاد، من و من برتر تشکيل ميشود. به نظر برخي روانکاوان، فرد زماني از سلامت رواني برخوردار ميگردد که من با واقعيتها سازگار شود و بتواند نشانههاي غريزي نهاد را کنترل نمايد. درباره سلامت رواني، مفاهيم روانکاوي زيادي وجود دارد که در ادامه به نظر فرويد بنيانگذار روانکاوي و برخي از پيروان به نام مکتب ميپردازيم (فرج زاده،1388).
رويکرد انسانگرايي
انسانگرايي يک نظام فکري است که در آن تمايلات و ارزشهاي انسان در درجه اول اهميت قرار دارد. روانشناسان انسانگرا برخلاف فرويد و روانکاران نوين که تنها بر روانرنجورها و روان پريشها متمرکز هستند ترجيح ميدهند که نيرومنديها و خوبيهاي انسان را مطالعه کنند و در جستجوي آن ميباشند که چه عاملي باعث ميشوند افراد به بهترين حالت خود دست يابند نه فقط آنچه آنها در بدترين حالت ميتوانند باشند. به نظر اين روانشناسان براي داشتن بهداشت رواني بايد تا اندازهاي انعطاف پذير بود. اصطلاح روانشناسي انسانگرا ابتدا در سال 1930 توسط گوردون آلپورت به کاربرده شد. اين رويکرد بر توانمنديها و آرزوهاي انسان، اراده آزاد هشيار و تحقق بخشيدن به استعدادهاي ما تأکيد دارد. از مشهورترين روانشناسان انسانگرا ميتوان آبراهام مازلو و کارل راجز را نام برد (عطارشوشتري و شفاعي،1391).
رويکرد شناختي
رويکرد شناختي در مورد ارزيابي ويژگيهاي شخصيتي متمرکز به شيوهايي ميباشد که مردم به وسيلهي آنها خود و محيطشان را ميشناسند، يعني چگونگي آن را درک ميکنند، ارزيابي مي کنند، فکر مي کنند، ياد مي گيرند، تصميم ميگيرند و مشکلاتشان را حل ميکنند اين واقعاً رويکرد روانشناختي به شخصيت است زيرا بر فعاليتهاي ذهني آکاهانه متمرکز مي باشد (آريا،1388).
رويکردهاي رفتاري
به فرآيندهايي مانند اضطراب، سليقهها، انگيزهها، نيازها يا مکانيزمهاي دفاعي کهاغلب نظريه پردازان در تببين شخصيت انسان و عوامل مؤثر برآن، به آنها متوسل شدهاند هيچ اشارهاي نميبينيم. به نظر رفتار گرايان شخصيت انسان چيزي جز تجمع پاسخهاي آموخته شده به محرکها، يعني مجموعه رفتارهاي آشکار و نظامهاي عادات نمي باشد. شخصيت تنها به چيزي اشاره دارد که بتوان آن را به صورت عيني مشاهده و دست کاري کرد. رفتارگرايان برخلاف روانکاوي، بر فرآيندهاي رفتاري در ناهشياري تأکيد ندارد و بهداشت رواني و بيماري رواني را نيز در مقابل يکديگر قرار نميدهد، بنابراين آنچه که در مکاني ديگر بيماري رواني محسوب ميگردند از ديد رفتارگرايان، رفتاري است که مثل ساير رفتارها آموخته شده است. به اين ترتيب از نظر رفتارگرايان، سلامت رواني رفتاري است که با يک محيط مشخص، با نوعي بهنجاري رفتاري سازگاري دارد. رفتارگرايي به سلامت رواني با نظريه اسکينر معرفي ميشود. هرچند که پژوهشهاي وي در اين زمينه همگي در آزمايشگاه و بر روي موشها و کبوترها صورت گرفته است و نه از طريق باليني با اين حال ثابت شده است که عقايد وي از طريق شيوههاي معروف به تغيير رفتار، در محيط باليني سودمند ميباشند (فرج زاده،1388).
ويژگيهاي مشترک افراد داراي سلامت رواني
در حال حاضر يکي از شيوههاي مطمئن براي تعريف سلامت روان، استفاده از ملاکهاي سلامت رواني است و همانگونه که ملاحظه گرديد، هريک از مکاتب موجود، با توجه به شناخت و تعريفي که از انسان دارند، در مورد سلامت رواني وي، ملاکهايي را بيان نمودهاند، به طور کلي ويژگيهاي مشترک افراد داري سلامت روان در نظريههاي روانشناسي به شرح زير ميباشند: طبق احترام به عواطف و احساسات ديگران، احساس رضايت از کار و زندگي، استفاده مفيد، مؤثر و مطلوب از وقت خود، داشتن اعتماد به نفس، توانايي دوست داشتن، محبت و برقراري روابط مطلوب، صميمي و منطقي با ديگران، رعايت هنجارها و معيارهاي حاکم بر جامعه، توانايي مقابلهي مؤثر با فشارها و مشکلات زندگي و محيطي، قدرت آرام زيستن با خود و با ديگران در آرامش و تفاهمبودن، توانايي تصميم گيري منطقي در هنگام بحرانها و مقاومت در برابر مشقات و مشکلات، شناخت محدوديتها و استعدادهاي خود و تلاش در بهبود آنها، توانايي تعيين اهداف واقع گرايانه و مطلوب براي خود و تلاش براي دستيابي به آنها، برقراري روابط خانوادگي و اجتماعي مطلوب، صميمي، مستحکم محبتآمير، درک خويشتن و سعي در کنترل، هدايت و بهبود آنها، شرکت در فعاليتهاي اجتماعي، احساس مفيدبودن و عدم وابستگي به ديگران و متکي به خودبودن، احساس مسئوليت و وظيفه شناسي در انجام کارها و وظايف، نداشتن پيش داوري در برخورد با مسايل محيطي، توانايي استفاده ي موزون از استعدادها و مهارتهاي خود، نداشتن اختلالات رواني و فکري، دستيابي به معنا در زندگي و انتخاب شيوهاي مطلوب در زندگي، آگاهي از نقاط ضعف و قوت، در زمان حال زندگي کردن و در عين حال داشتن دورنمايي از آينده براي خود، عدم خود فريبي و تظاهر نکردن به آنچه که نيستند، نداشتن ويژگيهايي از قبيل، رياکاري، دروغگويي، حرص، طمع، حسادت، کينه توزي، خودپرستي خودخواهي، دزدي، کلاهبرداري، تجاوز به حقوق ديگران (جوکار و سمنگان،1389).
اهميت اجتماعي و اقتصادي بهداشت رواني

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید